نجاتم بده از این سفره سرد و خالی
نجاتم بده از این صحنه پر هیاهو
نجاتم بده از این لحظه های کشنده
از این زجه های زننده
روزها می گذرد عین همیشه ... افتاب هست ، هوا هست ... من هستم و دردها و دلشکستگی هایم
گذشته ای که فراموش نمی شود
خودم را غرق کردم در کارم ... کاری که فقط جیبم را ارضا می کند ، وقتم را پر می کند ولی ...
فقط کار است ... مرهم درد نیست
چینی بند زن قلب شکسته ام نیست ...
شاید سهم من اینست ...
نظرات ()سهم من اینست
سهم من...
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن ِ از یک پلۀ متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
( دست هایت را دوست می دارم) !
نظرات ()من پری ِ کوچک ِ غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک ِ چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری ِ کوچک ِ غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد
نظرات ()
دیروز در یکی از سایتها خبر جالبی را دیدم با این مضمون :
که ایران وعده داده که هر خانواده اروپایی که به دین اسلام گرایش پیدا کند 3 میلیون دلار جایزه می گیرد
واقعا تاسف خوردم برای دینی که با وعده و وعید پول باید در خانه ها جا باز کند ...
درست است که من مسلمان نیستم ولی انقدر بزرگان هر دین را می شناسم که بدانم مثلا در همین دین خاتم ، محمد و علی که بودند و چه کردند ...
مسلما چیزی را که فریاد زدند و برایش مبارزه کردند این چیزی که دیده می شود نیست ...
قطعا همه ان چیزی را که تاریخ از انها نقل می کند تلاش برای جا دادن این دین در دلهای مردم بود نه در جیبهایشان ...
جالب است که تا یک نفر مسلمان می شود همه شبکه های ایرانی به سمتش هجوم می برند و انگیزه یابی می کنند که چه شده که مثلا فلان مسیحی یا یهودی یا ... مسلمان شده ولی من نمی دانم چرا یک نفر و یک دوربین سراغ ان 3000 مسلمانی که در سال مسیحی می شوند یا رو به ادیان دیگر می اورند ، نمی رود ...
من به جنگها و درگیریها نقل شده ؛ مبلغین دین اسلام کاری ندارم چون این جنگها از نظر من یک درگیری و ستیز خانوادگی بوده و بر سر قدرت نه برای حفظ موضوع خاصی ولی چیزی که در ان شکی نمی توان برد رفتار و منش این افراد بوده که چگونه به مخلوقات خدا با همه بزرگیشان خدمت کردند ... چگونه دستگیری و دلنواز بندگان الهی بودند ...
نماز و روزه و هر واجب و مستحبی را که سفارش می کردند فقط برای این بوده که یادمان نرود کسی بالای سرمان است ... که اگر ستم کنی روزگار تلافی می کند ...
ولی فکر نمی کنم هیچ کدامشان برای اینکه اب را 4 انگشت بالا تر بریزی یا پایین تر یا اعوذ را از ته حلقت بگویی یا از نوک زبانت این همه تلاش کرده باشند ... اینها حواشی هر دین است که می تواند ابلهان را به خود مشغول کند و از واقعیت دور ...
در هر حال ظاهرا این دین فروشی باب جدیدیست که در ایران مد شده است ... امیدوارم کسی خدا را نخرید و برای بدست اوردنش گیر اما و اگرها نشوید ...
نظرات ()
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه اول، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر، ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پیمانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحه صد دانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بعرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که میدیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که میدیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد
نظرات ()رو میکنم به آیینه
رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده
اوج بلند بودنم
رو می کنم به ایینه
من جای آیینه می شکنم
رو به خودم داد می زنم
این اینه ست یا که منم ؟؟؟
نمی دانم چرا اینروزهای نکبتی تمام نمی شوند ... خسته شده ام از تکرار مکرارت ان روز
دیگر حتی فکر لحظه اش هم حالم را دگرگون می کند ...
از خودم و از این همه روزهای نکبت متنفرم ... این چه حماقتی بود نمی دونم ؟؟
می گن هیچ کار خدا بی حکمت نیست ... ولی کی قراره حکمت این بیست و خورده ای روز برای من رو شود نمی دانم ؟؟؟
فقط الان یک چیز را خوب می دانم که دلم آغوش امن پدر یا مادر را می خواهد که پناهی باشند برای یک دنیا اشک که در گلویم به انتظار نشسته اند ولی ...
نه ...جراتش را ندارم... نه ...
نظرات ()متاسفم که ان آینده ناخوشایندی که کمی از ان را اینجا در روزهای بعد از انتخابات نوشتم از راه رسیده و می دانم که مابقی هم در راه است ...
من هم مثل همه مردم عادی سرم را به کار و زندگی خودم مشغول کرده ام ... می روم ، می ایم و شاهد رسیدن همه ان لحظات ناخشنود هستم ...
البته امیدوارم که ان چیزهایی که پیش بینی شده اتفاق نیفتد ولی ظاهرا همه چیز بیانگر ان است که باید این راه گذر را طی کرد ... گرچه سخت باشد ولی باید تحمل کرد .
نظرات ()بنا به خیانت دو هنرپیشه ایرانی محمد رضا شریفی نیا و اکبر عبدی
از حامیان جنبش سبز خواسته شده است که برای دیدن هیچ یک از فیلمهای اکران شده با بازی این دو هنرپیشه شرکت نکنند ...
با تشکر
حامیان سبز پوش
نظرات ()حوالی پارک ساعی ماموران جوانی را دنبال کردند و با خشونتی وصفناپذیر، بیرحمانه او را به زیر مُشت و لگد و ضربات باتوم گرفتند.
تی شرت جوان در اثر تقلا برای رهایی از چنگ نیروهای انتظامی، از چند سو پاره میشود و تن لُخت و کبودش را به معرض دید مردم میگذارد.
جمعیت با دیدن این صحنه فجیع یکصدا فریاد میزند: نزنید! ولش کنید!
در این لحظه چند زن از پیادهرو وارد خیابان شدند و خود را به زیر دست وپای مامورین میاندازند تا سدی باشند در مقابل ضربات باتوم. زنی میانسال که دهانبندی بر صورت داشت دست در گردن پسر انداخت و سعی میکرد او را به سمت پیادهرو بکشاند تا از چنگ گاردیها رهایی بیابد.
یکی از گاردیهای ورزیده و درشت اندام، چنگ بر گردن زن انداخته او را از زمین میکَنَد و به داخل جوی آب پرت میکند.
زن جوان دیگری پریشان و گریان و با فریادهای جگر خراش به کمک او شتابید و خود را به سرو گردن مامور معترض آویزان میکند.
زنان و مردان دیگر به هم میگویند برویم کمک مادرش و نگذاریم گاردیها پسرش را به زندان ببرند.
در همین حین جوان برهنه را مامورین به سمت شمال خیابان میکشیدند و بعد از سوار کردن او به ترک یکی از موتورسیکلتها، دستانش را از پشت با دستبند پلاستیکی بستند. بلافاصله یکی از افراد لباس شخصی به پشت موتور میپرد و در پشت پسر جوان مینشیند تا مانع رهایی او از سوی زنانی شود که بطرف موتور سیکلت هجوم آورده بودند.
پیش از رسیدن مردم موتور سیکلت حرکت میکند اما در عوض، گروهی از زنان به همراه چند مرد، فرمانده نیروها را محاصره میکنند و مانع حرکت و پیوستن او به دیگر نیروهایش میگردند.
از آنسوی، چند زنی که از سمت شمالی به طرف جنوب میآمدند و از دور نظارهگر فریادهای خشمآگین زنان بودند، همراه با مادر پسر و چند زن دیگر به وسط خیابان دویدند و راه حرکت را بر موتور سیکلتها میبندند.
موتورها در نقطهای متوقف میگردند که جمعیت حاضر در پیادهروی شرقی، بهطور دقیق میتوانستند چهره وحشتزده جوان و تن کبود و عریانش را از نزدیک ببینند. وقتی نگاه غمگین و ملتمسانه جوان با جمعیت حاضر در پیادهروی شرقی تلاقی نمود، همه متأثر شدند. در این لحظه زنی میانسال مردم را تشویق میکند که بجنبید، آزادش کنید و الا فردا باید جسدش را از سردخانه تحویل بگیریم!
حالا زنان زیادی فرمانده را در محاصره گرفتهاند و مردی میانسال خطاب به فرمانده می گوید باید آزادش کنید! باید آزادش کنید. نمیگذاریم او را ببرید مگر چه کرده؟ در پیاده رو راهپیمایی کرده؟ به چه حقی میزنیدش؟ با فشارهای همه سویه ومتحد مردم و جمع شدن گروه بیشتری از زنان که یکریز جیغ و فریاد میکشیدند، فرمانده سست میشود.
حتی زنی که مصر است به هر قیمتی مانع بازداشت جوان بیگناه گردد، زانو بر زمین میزند، پاهای فرمانده را محکم میگیرد و جیغکشان میگوید: محال است بذارم از اینجا بری! باید آزادش کنی!
این صحنه مقاومت شکوهمند و همدردی بینظیر انسانها نسبت به هم، اشک شوق در چشمان بسیاری نشاند. بالاخره جوان آزاد شد و دستش در دستان زنان و مادران به پیاده رو آورده شد .
جمعیت یک صدا دست زدند و هورا کشیدند چند زن به سمت مادرش رفته و او را غرق بوسه کردند او خیس عرق و خسته از پیکاری نیم ساعته آرام بر سکوی دیواره پارک ساعی نشست و وقتی تعریف و تمجید تشویقآمیز مردم را که دورش جمع شده و از فداکاری مادرانهاش میگفتند، فروتنانه گفت: من مادرش نیستم!
نظرات ()بالاخره پس از مدتی بررسی حرکات مشکوک ننه جون و همچنین راهنمایی یکی از صاحبنظران دلسوز، به ماهیت اصلی این پیرزن غربزده پی بردم و فهمیدم که اون پارچه بستنها و بیرون رفتنهاش از کجا آب میخوره. در یک اقدام ضربتی اونو به یه بهونهای کشوندم تو زیرزمین و در رو قفل کردم و بهش گفتم تا زمانی که نگه از کجاها خط میگیره نمیذارم بیاد بیرون. خلاصه پس از دو روز حبس، این عنصر معلومالحال تن به اعتراف داد. بخشی از اعترافاتش از قرار زیره:
اینجانب پس از نصیحتهای فراوان برادر«نوه»، نسبت به اعمال زشت گذشته خود نادمم و اعتراف میکنم که تحت تاثیر یکسری جوسازی رسانههای غربی دست به اغتشاش زدم.
از کجاها دستور میگرفتی؟
- از بیبی سی و سی ان ان
نحوه ارتباط شما با این دو شبکه چگونه بود؟
- خیلی صمیمی!
یعنی چه؟
- یعنی اینکه یکیشون از دوستامه که هر روز با هم میرفتیم شیر میخریدیم و صف نون وا میایستادیم...
باز هم یعنی چی؟
- در واقع «بیبیسی» خلاصه شده بیبی جون سیمینه! و«سی ان ان» هم اسم رمز منه.«سی» یعنی تو و «ان ان» هم مخفف ننه س، یعنی ننه جون تو!
چه دستوراتی میگرفتی؟
- یه روز که تو مغازه سبزیفروشی بودم همینجوری بیبیسی بهم گفت که اول برو رای بده و فرداش هم گفت چند تا اتوبوس آتیش بزن و شیشه مغازهها رو بشکون. من هم همین کارو کردم.
جریان سیانان چیه؟
- شبها یه کسی موسوم به «کریستین» میاومد تو خوابم و دستورات خرابکاری بهم میداد. زباله آتیش میزدم، سنگ پرت میکردم، یه بار هم خودمو زدم کشتم!
در آخر چه خواستهای داری؟
- از همه کسانی که در این مدت محبتشون به این خس و خاشاک ناقابل کمک کردن که بفهمم چه موجود خودفروختهای هستم کمال تشکر رو دارم و میخوام که هرچه سریعتر با من برخورد کنند.
نوشته همایون حسینیان
برگرفته از روزنامه اعتماد ملی
نظرات ()