نظرات ()امروز زادروز پدر ایران, بنیانگذار حقوق بشــر کوروش کبیر ( 7/8/2570 شاهنشاهی ) است . به افتخار این روز ملی جهانی فقط گوشه ای از سخنان آن بزرگ افتخار افرین ایرانیان را می نویسم تا هیچ وقت یادمان نرود آن عرش کجا و این فرش کجا
شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح میرسد گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است
مردمان من امانت آسمانند بر این خاک تلخ ... مردمان من خان و مان من اند
نظرات ()
نظرات ()هر چیزی پایانی داره ...
ولی هیچ پایانی نشونه تموم شدن نیست حتی زندگی آدما که این همه وابستگی دارن بهش اونور اتفاقات زیباتری منتظرشونه ...
اصلا نمی خوام کسی یا چیزی رو خطاب قرار بدم ولی اگه به نشونه ها دقت کنید آلارم پایان یک موضوع و شروع جدیدی رو نشون می ده ...
از زندگی شخصی خودم گرفته تا آینده مملکتم تا قصه پایان دنیا و ...
به هر حال می خوام چند تا موضوع رو بگم :
اول اینکه لطفا تو پیغامهاتون نخواهید که براتون ایمیل بزنم و با من خصوصی صحبت کنید . اینجا 99 درصد پیغاما اوکی نمی شن برای نمایش پس می تونید حرفاتونو تو باکس کامنتام بزنید
درباره اینکه خیلیها برای پیشگویی آینده می ان و پیغام میزارنو مشتاقن که بدونن چی میشه .. حقیقتو فقط خدا می دونه ولی این وسط می مونه شهودات ادما که تا اونجایی که قابل نوشتن باشه حتما می نویسم ..
و اینجا فقط یک وبلاگ که زمانی مکان خوبی بود برای نوشتن دغدغه هام ولی الان مدتهاست که هویتشو از دست داده ... شاید یه روز من بشم همون آیلین قبل و اینجا بشه همون دنیای کوچیکی که شماها دوستش داشتید ...
فقط دلم می خواد بگم :
حلالم کنید روزای خوب و بد
حلالم کنید لحظه های ناب
حلالم کنید نگاههای و دل هایی که همیشه برام ارزشمندید و ...
نظرات ()تا حالا دقت کردید ؟ دقت کردید که سرنوشت آدما عین سایشونه ...
سایه ای که هر جا بری چه بخوایی و چه نخوایی دنبالته ... یه چیزی عین ساقی مرگ می مونه هر چقدم ازش فرار کنی بازم سر بزنگاه یقه روحتو می گیره و از این جسم عاریه جدات می کنه .
شاید واسه همینه که می گن امان از این سرنوشت که عجب بازیهایی داره ...
بعد از این همه سال که حتی فکرشم نمی کردم که یه روزی نوشتن که یه قسمت جدایی ناپذیر وجودمه بتونه منو به سمت آرزوهام ببره حالا بعد از 7 سال بدون هیچ دعوتی شده آینده من و دنیای روزنامه نگاری شده سرنوشتی که می تونم باهاش حرفهامو بزنم ...
اونم برای میلیونها ذهن آماده شنیدن ...
صدایی از دور مرا می خواند
دوباره نگاه کن
دوباره نگاه می کنم به آسمان و ریزش باران
دوباره نگاه می کنم
به تو
به من
و زمین را بوسه می زنم هزاران بار
آنگاه تمامی درها گشوده میشوند
اتفاقی در دلم افتاده است
نظرات ()کارتون آلیس در سرزمین عجایب رو دیدید ؟یا لحظات رقصیدن سیندرلا با شاهزاده ؟
دو روز پیش من به یه عروسی سلطنتی دعوت شدم که در نهایت هزینه ای 150 میلیونی برای آقای داماد در بر داشت
اول از همه که دم در ,ماشین بنز کوپه عروس و داماد پارک بود و بعد از اون
وارد دنیای شمع ها شدیم . باغی چندین هکتاری که با یک دنیا شمع روشن شده بود .
جشن بی نظیری از آتیش بازی وقتی باغ در تاریکی مطلق فرو رفت و رقص روی عرشه کشتی و حضور تعداد زیادی از بازیگران و ورزشکاران معروف کشور .
5 خوانده : مهدی اسدی . نریمان . سعید عرب . سعید پانتن شایدم پانتر و یکی دیگه که من نشناختمش .
یک پیانو رویال که نوازنده ای ماهر تا 4 صبح برای مهمانانی که آن گوشه باغ را برای نشستن انتخاب کرده بودند , نواخت و بیش از 50 خدمه دختر و پسر که همگی هندی بودند و در بدو ورود مهمانان در 2 طرف فرش قرمز پهن شده دست به سینه ایستاده بودند و خوشامد می گفتند و در طول جشن سرویس می دادند از سوشی گرفته تا چندین مدل رلت گوشت و فیله سیخ شده و ...
هر نوع drink که دوست داشتی به راحتی سر میزها سرو می شد .
میز شامی که فکر نمی کنم غذایی ایرانی وجود داشته باشد که از قلم افتاده باشد و ...
خلاصه چند ساعت رقص که برای من خیلی زود گذشت .
ولی با همه این تفاسیر به جرات می گویم که هم عروس و هم داماد لیاقتی برابر این جشن را داشتند و امیدوارم خوشبختی این عشق همیشه پایدار باشد .
نظرات ()بالاخره امروز به خودم جسارت دادم و همه توانمو جمع کردم که رو صندلی داغ بشینم . بعد از 15 سال ...
صندلی داغی که همیشه حس می کردم اگر بشینمو از ترسام و گره هام صحبت کنم همه برام سری از روی تاسف تکون خواهند داد و حالی که از من گرفته خواهد شد .
صدام می لرزید . دستام همینطور ... اضطراب داشتم در حدی که حس می کردم الانه که غش کنم ... به سختی نفس جمع می کردم تا جمله بعدیمو بگم ... عین اعتراف گیری اجباری بود اولش , با اینکه خودم قبول کرده بودم ولی ...
همه چیز برخلاف تصورات منفی گرایانه من اتفاق افتاد . همه به خوبی با من همراهی کردند و در نهایت دوستی مشکلاتمو تحلیل کردن...
همه لبخندی نه از سر تمسخر و یا تاسف که از سر دوستی و محبت داشتن .... وقتی صدام می کردن و ازم سوالی می پرسیدن برای هدایت این داستان احساس می کردم دردی چند ساله و کودکی محتاج حمایت از وجودم خارج می شه ... و تنها اتفاقی که داره می افته بهتر و بهتر شدن حال منه ...
دردا اونقدر هم که من حس می کردم درد نبودن ... زخمها انقدرم که من فکر می کردم چرکی نبودن و این فقط دنیای توهمات من بود که همچین جایگاهی رو ساخته بود ...
امروز اولین باری بود که بدون کوچکترین ناراحتی تحلیل و گاها انتقاد دیگران رو مستقیما شنیدم , دیدم و با آغوشی باز پذیرا شدم...
برای اولین بار حس کردم منم مثل بقیه ادمها هستم , منم حق دارم اشتباه کنم و من هم حق دارم تصمیم و واکنش اشتباه از خودم نشون بدم ... در دنیای کوچیک خودم فرو برم و ....
نمی تونم توصیف کنم که واقعا یه قدم بزرگ برداشتن برای بزرگ شدن , حسی که امروز به من دست داد چه حس فوق العاده ای می تونه باشه وقتی می دونی دیگران همیشه قصد تخریب کردنتو ندارن ...
روز بی نظیری بود با اینکه هنوز خیلی گیجم تا بفهمم چه اتفاق بزرگی تو زندگیم افتاده ...
یک قدم به سوی انسانیت ...
یک قدم به سوی بزرگی روح ...
و یک قدم دورتر از زخم های کهنه زندگی ...
خدایا قول می دم همه تلاشمو برای نگه داشتن این همه دوست خوب که بهم هدیه دادی رو انجام بدم ... این ادما بی نظیرن ... بی نظیر
نظرات ()دلم برای خیلی چیزا تنگ شده ... برای گذشتم ‘ برای آدماش ‘ برای اتفاقاش ... برای اون موقعی که عاشقانه ‘عاشق بودم ... برای اون روزایی که صادقانه عاشق بودم و بچگانه شیطنت می کردم بدون انکه حس انتقام تهش باشه ...
کاش این همه قدرتی که خدا بهم داده سر سوزنیش قابل استفاده واسه خودم بود چون واقعا اون موقع فقط ازش استفاده نمی کردم بلکه سو استفاده می کردم ....
ولی افسوس که این همای سعادت فقط سنگینی حملش به دوش منه و حالشو عشقش واسه دیگران ....
افسوس
نظرات ()دایانا کوپر یه فرادرمانگر که من عاشق کتاباشم ... یه جورایی با کتاباش زندگی می کنم .
یه جمله ای که تو دست نوشته هاش برام خیلی دوست داشتنی اینه که :
هر بعد یا خصلت دوست نداشتنی وجود آدما تاریک مطلق نیست و قطعن یه راز بزرگ درونشه که اگر به اون راز برسی دیگه نه اون خصلت منفیه نه با شنیدنش و برخورد باهاش دچار تنش می شی .
من بعضی وقتا که عصبانی می شدم و فکر می کردم تمام تلاشم رو برای گفتگو با مخاطبم انجام دادم ولی باز موفق نشدم که حق مطلبو براش به زبون بیارم و راضیش کنم یه لیبل بزرگ با عنوان نفهمی می زدم به پیشونیه طرف
تا چند وقت پیش فکر می کردم این مخاطبمه که نفهمه و توان درک صحبتهای منو نداره ولی بعد از دوره جدیدی که تو زندگیم شروع کردمو و حالا ایمان دارم که ادمها فقط یک آینه هستن در برابر من به این نتیجم رسیدم که این نفهمی تو وجود منه نه مخاطبم
بعد سعی کردم به جای ناراحت شدن بشینم تحلیل کنم که نعمت این نفهمی که من درون خودم دارم چیه ؟
اولیش این بود که بعضی وقتا همین نفهمی باعث شده از کنار مسائل زجر اور به راحتی بگذرم
2 اینکه نفهم نبودن زمانی افتخار برانگیز که بتونی کاری انجام بدی ولی وقتی نمی تونی کاری از پیش ببری بهترین روش همین نفهم بودن
و ...
به کلی موضوع دیگم رسیدم و الان احساس می کنم که دیگه هیچ کس اطرافم مشکل نفهمی نداره چون راه حل این نفهمی درون خودم بود که دارم بهش می رسم و درمانش می کنم ..
نظرات ()می دونم زندگی یعنی تجربه ... می دونم هیچوقت هیچ چیز باارزشی راحت به دست نمی اد
وهمین زندگی بهم یاد داده که :
کسی که برای بدست آوردن خواسته ای که ازش دم می زنه تلاشی نمی کنه یا داره دروغ می گه یا نیت خوبی ته قضیش وجود نداره
خوشحالم که برای بدست آوردن این تجربه تاوان سنگینی پرداخت نکردم .
خوشحالم که خودمو درگیر مسائل احساسی نکردم و سلامتی رابطمو با هیچ وعده وعیدی به بازی نگرفتم ...
شاید قشنگترین جمله ای که می تونم بگم اینه که :
زندگی زیباست!
به شرط این که صبورانه ... جسورانه و متواضعانه بازی اش کنیم ...
و
حال به هم زن به نظر میاد!
وقتایی که هزینه یادگیری قواعدش رو می پردازیم ...
و من این بار جسورانه بازی کردم ...
نظرات ()